آخرين نشانه !!

  

 

"ابوالاديان" صدايش می زدند. خدمتكار امام حسن عسكری(علیه السلام) بود و نامه‌های او را به شهرها می برد.

در آن مدتی كه امام بيمار شده بود، او هم مثل ديگران نگران و غمگين بود.

آن روز حضرت صدايش كرد و نامه‌هايی را كه برای بعضی از شيعيان شهرهای ديگر نوشته بود، به دستش داد و فرمود: «اين ها را به دست صاحبانشان برسان. پانزده روز ديگر اين جايی و وقتی نزديك خانه شدی، صدای گريه و شيون از خانه‌ام خواهی شنيد و می بينی كه پيكر مرا برای غسل و كفن می برند.»

ابوالاديان غمگين شد. بار ديگر به ياد موضوع جانشينِ امام افتاد. پرسيد: «آقای من! اگر اين اتفاق غم‌ بار رخ مي‌دهد، پس برايمان بگوييد كه امام بعد از شما كيست؟»
امام سر بلند كرد، فرمود: «تو كار خود را انجام بده! هر كس در بازگشت، پاسخ نامه‌ها را از تو خواست، او جانشين واقعی من است.»

ابوالاديان نشانه‌های بيشتری خواست.

امام فرمود: «نشانه ديگر اينكه هر كه بر پيكر من نماز خواند، او امام بر حق است و هر كه «هميان» يا بستة خاصی را ـ كه از جايی خواهد رسيد ـ خواست، او جانشين من است.»

 

بقیه را در ادامه مطلب مطالعه کنید...


آخرين نشانه!!

  

"ابوالاديان" صدايش می زدند. خدمتكار امام حسن عسكری(علیه السلام) بود و نامه‌های او را به شهرها می برد.

در آن مدتی كه امام بيمار شده بود، او هم مثل ديگران نگران و غمگين بود.

آن روز حضرت صدايش كرد و نامه‌هايی را كه برای بعضی از شيعيان شهرهای ديگر نوشته بود، به دستش داد و فرمود: «اين ها را به دست صاحبانشان برسان. پانزده روز ديگر اين جايی و وقتی نزديك خانه شدی، صدای گريه و شيون از خانه‌ام خواهی شنيد و می بينی كه پيكر مرا برای غسل و كفن می برند.»

ابوالاديان غمگين شد. بار ديگر به ياد موضوع جانشينِ امام افتاد. پرسيد: «آقای من! اگر اين اتفاق غم‌ بار رخ مي‌دهد، پس برايمان بگوييد كه امام بعد از شما كيست؟»
امام سر بلند كرد، فرمود: «تو كار خود را انجام بده! هر كس در بازگشت، پاسخ نامه‌ها را از تو خواست، او جانشين واقعی من است.»

ابوالاديان نشانه‌های بيشتری خواست.

امام فرمود: «نشانه ديگر اينكه هر كه بر پيكر من نماز خواند، او امام بر حق است و هر كه «هميان» يا بستة خاصی را ـ كه از جايی خواهد رسيد ـ خواست، او جانشين من است.»

ابوالاديان سكوت كرد و رفت تا آمادة سفر شود. با خود فكر می كرد كه چه خواهد شد؟ يعنی دوازدهمين امام كيست؟

پیش از خروج از خانه، نامه‌ها را در ميان پيراهن خود پنهان کرد و از منزل امام خارج شد. همه مي‌دانستند که اطراف خانه پر از جاسوسان خليفه است. اگرچه معتمد عباسی چهار سال پیش، دارالخلافه (مرکز خلافت) را از سامرا به بغداد منتقل کرده بود، اما مأمورانش شبانه‌روز خانة امام را زير نظر داشتند و مراقب رفت و آمدها بودند.
***
پانزدهمين روز سفر بود که ابوالاديان به سامرا بازگشت. هنوز طنین حرف‌هاي امام حسن عسکری(علیه السلام) در گوشش زنگ ‌می‌زد.

به خانة امام نزديك شد. صداي شيون از دور به گوش مي‌رسيد. غم بزرگي در دلش نشست. آري امام از دنيا رفته بود، ولي راستي حالا امام بعد از او كه بود؟

جمعيت جلو در خانة امام موج مي‌زد. ابوالاديان جلوتر رفت. جعفر، برادر امام را ديد كه همراه گروهي جلوی در خانه ايستاده و عده‌اي شهادت امام را به او تسليت و عده‌اي جانشيني و امامتش را تبريك مي‌گويند.

ابوالاديان و عده‌اي از شيعيان خاص امام ماتشان برده بود. آخر همة اهل سامرا، جعفر را مي‌شناختند.

او نمي‌توانست دوازدهمين امامِ شيعيان باشد. او به «جعفر كذاب» معروف بود. فرزند امام هادي(علیه السلام) و برادر امام حسن عسكري(علیه السلام) بود، ولي سرگذشتش مانند پسر نوح بود كه به خاطر هم‌نشيني و دوستي با افراد گناه‌كار و ناصالح، از عصمت خاندانش دور شده بود.

امام حسن عسكري(علیه السلام) هرگز او را محرم اسرار خود نمي‌دانست.تا جايي كه از تولد فرزندش مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، به او چيزي نگفته بود و تنها عده‌اي از شيعيانِ مورد اعتماد از اين موضوع باخبر بودند.

ابوالاديان، به ياد نشانه‌هاي امام افتاد. به جعفر نزديك شد. مثل ديگران تبريك و تسليت گفت، ولي حرفي نشنيد. جعفر نه چيزي از او خواست و نه پرسشي كرد.

حالا ديگر مطمئن بود كه او امام دوازدهم نيست. پس چرا براي نماز بر پيكر امام عسكري(علیه السلام) آماده شده؟! مگر خود امام نفرموده بود كه هر كه بر پيكرم نماز بخواند، امام بر حق است؟!

ابوالاديان نمي‌دانست چه كند. ايستاده بود و با حيرت به جعفر نگاه مي‌كرد.

جعفر در حالي كه با عده‌اي از جاسوسان خليفه مي‌آمد، وارد صحن خانة امام شد و عده‌اي از شيعيان هم در پيش بودند. صف نماز تشكيل شد و همه چيز آماده بود. ناگهان كودكي از درون خانه بيرون آمد كه نورش مثل ماه همه‌جا را روشن كرد. سرها همه به طرف او برگشت. راستي او كه بود؟

كودك که صورتي گندمگون، موهايي بهم پيچيده و دندانهايي گشاده داشت به سمت جعفر رفت و با شجاعت و شهامت رداي او را گرفته و به عقب كشيد و گفت:

«عمو! عقب برو! من بايد بر پيكر پاك پدرم نماز بگذارم نه تو، چون من بر اين كار از همه شايسته‌ترم».

جعفر كه رنگ از رويش پريده بود، بی‌اختیار عقب‌نشيني كرد و كودك نوراني جلو آمد و بر پيكر امام نماز خواند و او را در كنار مرقد امام هادي(علیه السلام) به خاك سپرد.

حالا شادي و غم، هر دو در دل ابوالاديان موج مي‌زد. آري! ابوالاديان آن كودك را مي‌شناخت، او «مهدي» فرزند كوچك امام حسن عسكري(علیه السلام) و امام دوازدهم شيعيان بود.

اين نخستين نشانه بود كه از او مي‌ديد، حتماً نشانه‌هاي ديگر هم درست خواهد بود. بايد منتظر مي‌ماند.

بعد از نماز، كودك پاسخِ نامه‌ها را هم از ابوالاديان خواسته بود و حالا فقط يك نشانة ديگر مانده بود، آخرين نشانه!

از خانه بیرون آمد. جعفر با چهره‌ای برافروخته همراه عده‌ای بيرون خانه امام ایستاده بود. كسي پرسيد: «جعفر! آن طفل را شناختي؟»

ـ به خدا كه تا به حال نه او را ديده و نه مي‌شناسم!

همان وقت كارواني از قم رسيد. آنان احوال امام را جويا شدند. ولي با شنيدن خبر رحلت او گريستند. پرسيدند: «حالا امام بعد از او كيست؟»

گروهي جعفر را نشان دادند. كاروانيان جلو آمدند و به او تبريك و تسليت گفتند.

آنان خطاب به جعفر گفتند: «نامه ها و اموالي همراه ماست، بگو نامه‌ها از کيست و مالها چه مقدار است تا آنها را به تو تحویل دهیم؟!»

جعفر عصباني شده و از جا بلند شد. خاك لباسش را تكاند و گفت: «شما مي‌خواهيد من از غيب خبر بدهم؟»

همين وقت بود كه خدمتگزاري از خانة امام بيرون آمد و پاسخِ پرسش آنها را داد.

كاروانيان خوشحال شده و گفتند: «همان وجود گران‌مايه‌اي كه تو را به سوي ما فرستاده، امام ماست».

ابوالاديان حالا خوشحال‌تر از هميشه بود.

آري، آخرين نشانه هم درست بود و آن كودكِ نوراني، امام مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، دوازدهمين امام شيعيان بود.

آدرس سایت: سایت تخصصی مهدویت   http://mahdi313.org/

پدیدآونده:حمیده رضایی



تاريخ : پنج‌شنبه 13 آذر 1393 | 19:33 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران